قاسمى حسينى گنابادى

23

شاه اسماعيل نامه ( فارسى )

خاتمة الطّبع لآلى متلألى اشعار آبدار ريختهء قلم جواهرنگار شاعر شيرين‌زبان هم‌پايهء سليم و كليم محمّد انوار حسين تسليم سلمه به نام خداوند هر پخت و خام * نگهدار روز و شب و بام و شام فراست به صناعيش منفعل * چونا . . . هست در سينه دل به عرض جلالش زبان گشته لال * شده ناطقه در رهش پايمال هماناست دانا سزاى ستود * كه افكند ز آتش برون سوز دود محمّد كه وى را خداى بزرگ * به محمود . . . ستوده سترگ ز مدحت‌گرى . . . بىنياز * كه عزّ حقيقت نيابد مجاز چه گويد سخن كور از رنگ ماه * چه نغمه زند گنگ در بزم راه بر او هم بر اصحاب و آلش درود * ز من هم ز دادار ملك وجود از اين بعد تسليم الكن زبان * چه الكن زبان بل معوّج بيان سخن تازه گويد ز ناگفته‌اى * به رشته كشد درّ ناسفته‌اى كه منشىّ فيّاض خاتم كرم * خداوند اقليم ناز و نعم به دست ابر نيسان به دل چون بهار * طبيعت شكفته چو رنگين بهار معلّى جناب و گرامى نژاد * غلام درش قيصر و كيقباد كسانى كه سر از درش تافتند * به دست الم خويش را يافتند به اسراف زر از پى يادگار * ز نام سخن گسترد شهريار كتابى كه كمياب و ناياب بود * كتابى مگو شوق احباب بود و ليكن ز گفتار قاسم بدان * كه وى را ستودند دانشوران جهان‌آفرين دادش اين پايگاه * بر اوج معانيست رخشنده ماه همه نغز پرورده دارد سخن * به رنگ گهر پاك سر تا به بن به بزم گراميش شيواى . . . * مگر طفلكى هست گم كرده . . . بفرمود چاپه بپرداز [ ه ] خوش * به اسلوب نيكو به اندازه خوش دلم شد به تاريخ هنگام سير * قلم زو رقم منطبع شد به خير به هجرى ششم ماه چهره نمود * به سال مسيحى نهم ماه بود مگر فخر نظم است تاريخ سال * بلا بيش و كم اى خجسته خصال